#محاق_پارت_605
صورتش را کاملا سمتم چرخاند:
ـ با ماشین خودم میرم. حوصله پرواز ندارم. راه زیاد نیست.
ـ خسته میشی...
نرم خندید:
ـ نگرانمی؟
چپکی نگاهش کردم:
ـ هستم...
ـ دارم جز دغدغه هات میشم؟
در حالی که به قدم های تند پسر بچه ی همراه مادرش نگاه می کردم گفتم:
ـ جز دغدغه ها شدی! جز یادگاری های ارکیده ای... بعد هما، تو منو خوب بلدی...
ـ پس زود بیا رشت....
romangram.com | @romangram_com