#محاق_پارت_604
ـ نمی ذاشتم. دوست داشتم غر بزنه که چیه اینا رو اعصابن، نمیشه شونه زد. یه بار سعی کردیم ببافیمشون اما نشد...
خندید و ادامه داد:
ـ مثلا خواستیم رمانتیک بازی در بیارم.
روی یکی از نیمکت ها نشستم و او بالاجبار عقب گرد کرد و کنارم نشست:
ـ الان برای من ناراحتی یا چی؟
ـ پرو میشی بگم...
تیکه اش را به نیمکت داد:
ـ تو بیا اون جا ببینمت.
شانه ای بالا انداختم:
ـ میام. یه روز باید پیش ارکیده برم...
ـ پس منم منتظر می مونم تا تو بیای با هم بریم.
آرنجم را روی لبه ی تیکه گاه نیمکت گذاشتم:
ـ دلت رو خوش نکن... من تا یه کار درست پیدا نکنم، وضعیتم نرمال نشه و حال خوب هام خوب نشه، اون سمتا نمیام، حواس منو می ترسونه.
romangram.com | @romangram_com