#محاق_پارت_603
ـ می دونم که بهم علاقه نداری، فقط حس نزدیکی داری؛ چون منم جزئی از ارکیده بودم، پس تو هم برای یادآوری کنارمی؟
آب دهانم را قورت دادم و انگشت اشاره ام را روی خالکوبی سمت گردنش کشیدم:
ـ اینا برای چیه؟
سرش را بالا گرفت و به انگشت هایم اجازه پیشروی داد:
ـ اینا رو ارکیده خیلی دوست داشت... هروقت که کیان می رفت خال می زد، اونم یکی برای من انتخاب می کرد. خودش می ترسید؛ وگرنه یه چیزی بدتر از من شده بود.
لبخندی زدم و او با فشاری به شانه ام مرا کمی عقب فرستاد:
ـ بهم می گفت؛ روی تن تو قشنگ ترن...
سرم را چرخاندم و به خیابان کنار پارک خیره شدم. شانه ام را رها کرد و ادامه داد:
ـ بابام می دید که من چطوری برای ارکیده می مردم... مامانت می دید و ساکت بود چون زورش به ارسلان نمی رسید وگرنه پیش جهان می موند. وگرنه من نمی شدم بچه بی مادر و اصلا بچه ای که نباید وجود داشته باشه. تو و ارکیده هم اینقدر...
ـ اضافی نبودید...
نفسش را کلافه رها کرد:
ـ ولی اگه نبود هیچوقت من نمی دیدمش. عاشقش نمی شدم! فرفری دوست داشتنی من بود...
ـ موهاشو هیچ وقت کوتاه نمی کرد...
romangram.com | @romangram_com