#محاق_پارت_602
ـ یه شب که با یه ساک دخترونه باربی از خونه زدم بیرون، هما رو دیدم. هما منو ساخت... هما برام خداست. هما یعنی همه چی، یعنی بودنش سخته ها اما می گذره؛ ولی کاش باشه، کاش هیچ وقت جدا نشه ازم.... هرشب هرشب کابوسام می شد، آغوش همایونی که تا قبل این ها حتی به هم سلام نمی کردیم چون اون پسر پاستوریزه بود و من دخترک کبریت فروشه...
خنده تلخی زدم:
ـ تا رسیدم به این سن... قبل تولدی که گرفته نشد، خشایار و تو اذیتم کردید... اونم توی شب، منو ترسوندید و انداختینم به جون گذشته ام.
لب گزید و دستش را بیشتر دور شانه ام تنگ کرد:
ـ متاسفم... برای همه چیزایی که مقصر بودم و مقصر نبودم.
به لب هایش نگاه کردم و تا چشم هایش بالا آمدم:
ـ زیادی به من نزدیک شدی...
ـ خواهرش هستی... تنت بوی اونو میده.
ـ منو برای یاد آوری می خواستی؟
سرش را کمی عقب برد و انگشت های دست من به جان چند دکمه پِرسی بالای لباسش رفت. چهره اش درهم رفت:
ـ من اشتباه کردم.
ـ ولی من بدم نیومد.
کمی خیره نگاهم کرد:
romangram.com | @romangram_com