#محاق_پارت_601
لبی تر کرد:
ـ چرا خالکوبی ماه؟ فرآیند تکامل ماه...
سرم را عقب بردم و هوای دم بهار را بلعیدم:
ـ یه شب جهان نفهمید؛ اما سپیده رو جلو چشم من بوسید!
پلک زدم:
ـ یه شب که تو راه مدرسه گم شده بودم و دیر خونه اومدم، اولین سیلی رو از ارسلان خوردم....
پلک بعدی را با لبخند بغض الودی زدم:
ـ هر شب هر شب بیدار می موندم تا کارای خونه تموم بشه. تا اون وسواس کوفتی سپیده بخوابه تا منم بخوابم....
سنگ نسبتا کوچک مقابل پایم را به جلو پرتاب کردم:
ـ هرشب هرشب بغل ارکیده می خوابیدم... این تنها دلخوشی من بود. اینکه صدای دعوا نشنوم و با ارکیده هدفون بذاریم گوشمون و یه اهنگ احمقانه گوش بدیم...
نگاهم را به چشم هایش دادم:
ـ یه شب که ماه داشت کامل می شد، ارکیده خودکشی کرد.... و فردا شبش دیگه نبود. دیگه هرشب هرشب یه تخت یه نفر رو دونفر تصاحب نمی کردند دیگه دوتا هدفون، دوتا کفش دخترونه، دوتا لباس دخترونه توی خونه نبود...
لبی تر کردم و کمی کناره گرفتم تا رهگذر پیش رویم، راحت تر از کنارم رد شود.
romangram.com | @romangram_com