#محاق_پارت_600

لبخند زد و سرش را سمتم چرخاند:

ـ ساعت چند دوست داری برم؟





#پارت_173

لبخند زد و سرش را سمتم چرخاند:

ـ ساعت چند دوست داری برم؟

چشم غره ای حواله اش کردم و او با خنده ی کوتاهی شانه های افتاده ام را سمت خودش کشید:

ـ وابسته من شدی؟

از صراحت کلامش خوشم نیامد و آمد! اینکه مرا می فهمید خوب است؛ اما اینکه به رویم می آورد، آزار دهنده است... خب او تنها کسی است که از ارکیده برایم باقی مانده است.

ـ چرا ماه؟

با اخم نگاهش کردم:

ـ چی؟


romangram.com | @romangram_com