#محاق_پارت_599

ـ خوشحالم که می خندی. تو کنار همین دوتا تیکه دوست خیلی خوشحالی پامچال... خوشبحالت داریشون..

ابرویی بالا انداختم وگفتم:

ـ تو هم جز همین چند تیکه دوستام شدی مسعود...

سرش را به میله تاپ تکیه داد:

ـ نمی تونم تهران بمونم. کسی رو ندارم. باید برم پیش بابام.... چند روز مدام زنگ می زنه و اینکه من چند ماهه به ارکیده سر نزدم. دلم براش تنگ شده....

قلبم، نبضش تندتر زد. لبخند گشادم، کمرنگ و مات شد. موهایم را پشت گوش زدم:

ـ من تاحالا سرخاکش نرفتم...

انگشتان دستم میان مشتش جا داده شد و مرا به سمتی کشید. سری برای همایون تکان داد و سنگ فرش های پارک، دوباره قدم زدن هایمان و سیگار کشیدن هایمان را قرار است، تحمل کنند. قرار است این آخرین بار باشد....

ـ امشب میری؟

درحالی که پالتوی کوتاهش را از تنش در می اورد گفت:

ـ امشب میرم...

دستم را رها کرد. جیب هایم را پیدا کردم و باز خودم و خودم ماندم.

ـ ساعت چند میری؟


romangram.com | @romangram_com