#محاق_پارت_598
سرش را کلافه تکان داد و بی حوصله گفت:
ـ الان خوبی؟
پاسخش را ندادم. خودم را عقب کشیدم و گوشه ترین قسمت تخت را انتخاب کردم. به پهلو چرخیدم و پتو را با شدت روی تنم کشیدم. چشم هایم را بستم و باید نفس راحت بکشم که این کابوس تمام شد؟
**
تاب را با شدت بیشتر هول داد و پاهای من در هوا پرت می شد. می خندیدم، آنقدر بلند که گوش دنیا کر شود.
ژیلا، آن سمت پارک کنار میثم دل می داد و قلوه می گرفت و من هنوز متعجبم که این دوتا با آن اخلاق های وحشتناکشان با یک دیگر عمرا بسازند!
نیلوفر کم محل شده بود. همایون نوازشم می کرد و مسعود.... و این پسر هنوز برایم مجهول است! بودنش خوب است، لبخندهایش، گاهی قدم هایش کنارم، آغوشش که از قضا دوستش داشتم!
داشت برایم یک مشت خاطره ی هولناک می ساخت! یک مشت فکرهای واهی، یک مشت خواب ناآرام و قلبی که نمی دانم کدام سمت بود!
تکیه زده بود به میله تاپ و به تاپ خوردنم نگاه می کرد. خیره و بی پلک زدن. غصه او را هم از این به بعد می خورم. غصه ای که هربار با نزدیک شدن به سالگرد ارکیده به جانم می افتد. غصه اینکه من یک بار هم سر خاک خواهرم نرفته ام و مسعود دلش برای همان یک تکه سنگ تنگ شده است.
زنجیر تاپ را رها کردم و پانچوی باز شده ام را به بند متصل کردم و از کنار همایونِ درگیر صحبت با نیلوفر گذشتم.
شانه به شانه او ایستادم. دست به سینه به مسیر نگاهش، چشم دوختم:
ـ می خوای باهام حرف بزنی؟
سرش را چرخاند. گوشه چشم با یک لبخند کوچک تماشایم کرد:
romangram.com | @romangram_com