#محاق_پارت_597
نفسم به سختی روی صورتش رها شد. آب دهانش را قورت داد:
ـ با دستگاه اخل بدنت رو دیدند و بالاخره چیپ رو پیدا کردند. ارسلان زیر شکنجه و رابطه اجباریش با کیان لو داده که چیپ تو بدن تو کار شده... لو داده که ممکن اطراف خالکوبیت اون چیپ پیدا شه. چون طی مرور زمان رشد و تکامل داشتی و چیپ حرکت کرده!
خشک زده. شبیه به مجسمه نگاهش می کردم. امروز هوا خوب به نظر می رسید که او تنها به پوشیدن یک لباس آستین بلند بسنده کرده است. چه جوری با آن خالکوبی ها در خیابان راه می رفت؟
ـ با لیزر اون چیپ رو پیدا می کنند... یه چیپ که بهتر بود دست هیچکس نیوفته! اون چیپ حاوی اطلاعات مهم ساخت یک گلوله چند سانتی متری بوده که داخل گلوله از مواد زهرآگین پر می شده و با قدرت عملش 100 درصد بوده و وقتی به بدن فرد می خورده، زهر همراه تیغه های جلویی گلوله پخش می شده و طرف قطعا می مرده!
دست هایم میان دست هایش به عرق نشسته بود و هیچ چیز جالبی از حرف هایش نمی فهمیدم.
ـ چرا منو نکشت؟
شوک زده از سوالم چشم هایش گشاد می شود:
ـ چون مردنت فایده نداشت و قطعا شرکای کیان بهش شک می کردند. چون همه اون باند می دونستند اون چیپ دست ارسلانه و اگر یکیشون بمیره قطعا یه مشکلی هست.
گردنم را تکان دادم و سرم را پایین انداختم:
ـ چرا اینجام؟
ـ کیان با یه مشت تهدید که شامل گلاب و اردلان و این سه نفر میشه رو توی صورتم پرت کرد و تن بی جونت رو توی ماشینم انداخت!
از تصورش نالیدم و باغصه گفتم:
ـ چه قد آشغال...
romangram.com | @romangram_com