#محاق_پارت_611

چیزی شبیه به " هه" از دهانم خارج می شود. صندلی ام را عقب می فرستم:

ـ اگه رفتم برای خواهرم بود. اگه رفتم برای این بود که این همه فکرهای مزخرف از سرم بپره...

میثم با صدای بلندی گفت:

ـ خواهری که مُرده...

میان ورودی آشپزخانه متوقف شدم. همایون چشم ابرویی برای میثم آمد. کمی چرخیدم و از بالای شانه ام نگاهش کردم:

ـ چی زر می زنی واسه خودت؟ به تو ربطی نداره این مسئله که حالا واسه من ادای گنده ها رو در میاری!

بی خیال لقمه اش را قورت داد، درحالی که ته مانده ی چای شیرین مرا سر می کشید گفت:

ـ منم نگفتم ربط داره. همایون ازت بزرگتره و تو درحدی نیستی که براش تعیین تکلیف کنی! این همه مدت دل به دل تو داد؛ اما حالا دل به دل خودش باید بده. با دختری که دوستش داره حرف نزنه، چون پامچال ازش کینه گرفته! دست دختری که دوستش داره رو نگیره، چون پامچال حساسه! برای نیلوفر کادو نگیره، چون پامچال واجب تره.. برای...

همایون خفه، میثم را صدا زد و من با گلویی که متورم شده بود، بغض کردم و لبخند زدم:

ـ درست میگی... قرار نیست مزاحمش بشم. منتظرم جواب رزومه کاریم بیاد، بعدش میرم تا همایون جانتون راحت با هردختری ول بچرخه برای هر دختری کادو بخره، لای یه مشت دختر قِر بخوره...نگران نباش میثم جان...

و رفتم... شروع خوبی بود. روز خوبی هم خواهد ماند. مخصوصا با این بحث مزخرف!

صدای موزیک آرام گوشی ام را که شنیدم، سرعت بیشتری به قدم هایم دادم و به صدا زدن های همایون توجه نکردم.

در اتاق را با نفرت کوبیدم و تکیه ام را به در دادم. موهای شلخته ام را پشت گوش زدم و چشم هایم را بستم. نفس عمیقی کشیدم تا جیغ نکشم تا تمام این بحث مضحک را فراموش می کنم. بغضم را قورت بدهم، بی خیالی باید طی کنم.


romangram.com | @romangram_com