#محاق_پارت_594
ـ خوبی؟
سرم را سنگین تکان دادم و خش دار گفتم:
ـ گلوم درد می کنه. انگار کلی جیغ جیغ کردم.
پلکی زد و نیلوفر برایم آب جوشیده شده آورد. دستم داد و لبخندی زد که برایم لذت بخش نبود. هنوز دلگیر بودم...
همایون تنش را عقب کشید و آرام لباسم را بالا داد. صورتش را نمی دیدم. انگشت هایش از روی کمرم فرود آمد:
ـ یه کم بخیه ها باز شده!
پنبه میان دست میثم را گرفت و آرام روی کمرم کشید که محکم دستم دور دسته ی لیوان مشت شد.
ـ یکی... یکی بگه چی شده؟
چشم هایم را روی هم گذاشتم و کلافه ادامه دادم:
ـ هیچی یادم نیست...
با صدای آیفون نگاه هرسه شان به سمتی کشیده شد. میثم از اتاق بیرون رفت و بعد صدای تق باز شدن در خانه آمد.
گوش شدم تا ببینم جز آن ها آدم بعدی کیست!
پایش را که داخل اتاق گذاشت، ابروهایم بالا پرید. پلاستیک سفید را دست نیلوفر داد و کنارم برای خودش جا باز کرد. همایون پیراهنم را انداخت و او به من سلامی کرد که کاملا خوب نشنیدم. گوش هایم را هم از دست داده ام؟
romangram.com | @romangram_com