#محاق_پارت_593
ـ به پهلو بخواب! چرا طاق باز خوابیدی؟
نای جواب دادن هم نداشتم. نگاه خیره ام به پشت سر نیلوفر رسید. لبخندی زد و درد را فراموش کردم. با بهت نالیدم:
ـ هما!
قدمی به جلو برداشت و نیلوفر با حوصله جعبه کمک های اولیه را از کنار تخت روی تخت گذاشت. میثم نگاهی بین من و هما رد و بدل کرد:
ـ لازمه پشتش رو ببینم!
اخمی کردم و نامفهوم گفتم:
ـ چی؟
صدایم حتی به گوش خودم نمی رسید. انگار نارسایی صوتی داشتم. تارهای صوتی ام خودشان را می کشتند تا بلندتر ...
دستم را روی گلویم گذاشتم و میثم کنارم نشست:
ـ چیز خاصی نیست. آروم باش...
رو به همایون کرد:
ـ برو یه لیوان آب جوشیده بیار...
همایون بی اهمیت به حرف میثم نزدیکم شد و دستم را از روی گلویم پایین آورد و گفت:
romangram.com | @romangram_com