#محاق_پارت_592

بی پاسخ، عقب گرد کرد و رفت...

**

صدای دعوا می آمد. صدای اینکه تو بد کاری کرده ای! تو فلان کردی! تو برده اش بودی! تو.. تو...

پلک هایم را کاملا باز کردم و به سقف زل زدم. بوی غذا می آمد. قرمه سبزی! بینی ام را بالا کشیدم و بو را بشتر بلعیدم.

صدا دور تر شد و پشت بندش صدای خنده نازوارانه ای بلند شد...شانه ام را بالا کشیدم. خواستم تکیه بدهم که درد شدیدی را در ناحیه کمر به بالا حس کردم.

پلک هایم را روی هم گذاشتم و دست هایم از فرط درد مشت شد. تیرکشیدگی درد تا پیشانی ام ادامه داشت.

سرم را چرخاندم و دقیق به اطراف نگاه کردم. با اخم های درهم به تخت خیره شدم. چیز دقیقی یادم نمی آمد.

در اتاق باز بود و رفت و آمد را می دیدم. پاهایی که رد می شد و چهره ها زود می گذشت.

کمی تکان خوردم که هوارم بلند شد و با داد بلندی ناله کردم. پاهایم را محکم روی زمین نگه داشتم و مشت محکمی به زمین زدم.

صدای پای تند شده را شنیدم، کوبیده شدن قدم و صدای " چی شده ی" آشنایی...

لب های از دست دندان هایم در عذاب بودند و زور من تنها به آن ها می رسید.

ـ هی هی خوبی؟

احساس می کردم، یک زایمان طبیعی را پشت سر گذاشته ام و نوزادم را از دست داده ام. حالم شدید بد بود. حالت تهوع تا گلو بالا می آمد و مزه تخی را در دهانم راه می انداخت.


romangram.com | @romangram_com