#محاق_پارت_591

#پارت171

کمی مچ دستم را تکان دادم و عرق از تیره کمر شُر شُر می ریخت.

ـ همون وقت که پا توی خونه میثم گذاشتی!

انگشت هایش را روی پیشانی ام کشید. دست هایش سرد بود.... دست هایش انقدر سرد بود که پیشانی ملتهبم، آرام گرفت.

ـ این روزا تموم میشه پامچال...

پلک زدم. لبخند هم زدم. مضحک بود؛ اما آب دیده شده ام، انگار که آب از آب تکان نخورده است!

ـ تموم میشه و من کاری می کنم که پشیمون بشی! کاری می کنم که منو یادت نره! کاری می کنم که هرجا رفتی پامچال ببینی!

پوزخندی زد:

ـ با این دست و پای بسته؟ یا با اون بخیه های پشت کمرت؟

اخم می کنم. کمی با بهت تماشایش می کنم که خونسرد ادامه می دهد:

ـ ما چیپ رو پیدا کردیم! خیلی وقت بود پیدا کرده بودیم! خودمون نمی تونیم به دست بیاریمش... امروز از دست ما خلاص میشی!

لبم را میان دندان هایم کشاندم و رها کردم:

ـ چرا پشیمون نمیشی؟ چه جوری پس عذاب وجدان داری؟


romangram.com | @romangram_com