#محاق_پارت_590

لب گزید و دستی بین موهای پخش شده اش کشید:

ـ باید برم...

تنش را که چرخاند نالیدم:

ـ هیچوقت، هیچوقت نمی بخشمت! کاش کاش زنت رو دوست داشتی تا دلم به حالش نمی سوخت!

آنی برگشت. پلک چپش پرید و من با پوزخند کمرنگی پرسیدم:

ـ دوسش نداری؟

لب های خشک شده ام را به هم مالیدم:

ـ اگه داشتی پشت تلفن به رفیقت نمی گفتی که فکر طلاق سیمایی!

سرد نگاهم کرد. بی حس... یخ شده از سرمایی که نمی دانم از کدام ور بادش می آمد.

ـ دوست داشتن و نداشتن سیما به تو ربط نداره!

ـ ولی به خاله ات ربط داره!

قدم بعدی را بلندتر برداشت. بالای سرم ایستاد. حیف دست هایم بسته بود. حیف نمی توانستم گلویش را میان مشت بگیرم و آنقدر فشار دهم که بمیرد. که نفس هایش به شماره بیوفتد و هی التماسم کند!

ـ کی وقت کردی آمار منو بگیری؟


romangram.com | @romangram_com