#محاق_پارت_595
هوفی کشیدم و با تعجب گفتم:
ـ اینجا چه خبره؟
مسعود دست آزادم را میان مشتش گرفت:
ـ درد داری؟
جوابش را ندادم و سرم را سمت همایون چرخاندم:
ـ من کِی اومدم اینجا؟
همایون سر شانه هایم را لمس کرد:
ـ بهت توضیح میده...
وزنش از تخت سبک شد و با اشاره کوتاهی همه شان غیر مسعود از اتاق بیرون رفتند.
قلپی از لیوان را خوردم و منتظر به چشم هایش نگاه کردم. لیوان را از دستم گرفت و کناری گذاشت:
ـ چی یادته؟
اخم نامفهومی کردم:
ـ هیچی... وای هیچی مسعود...
romangram.com | @romangram_com