#محاق_پارت_586

هنوز بی خواب بودم. بی خواب اینکه اگر چشم ببندم چه کابوسی می بینم؟ او را می بینم؟ شاید هیچکس برایش خواهرش مهم نباشد! شاید فقط هفت روز اول گریه کند و بعد تمام... من کسی را نداشتم که بعدش تمام کنم!

دستگیره چمدان را با عصبانیت کشید:

ـ معامله مون تموم نشده!

لبی تر کردم و بی هوا با پشت دست ضربه محکمی به چانه اش زدم. عقب پرید و با آن کفش های پاشنه بلندش تعادلش را از دست داد.

ـ حالم از تو و معامله های دوزاریت بهم می خوره...

قدم های تلو خورانش را به جلو برداشت:

ـ من به تو کمک کردم فهمیدی قاتل کیه! تو هم باید ازاش رو پس بدی!

لب هایم را روی هم مالیدم:

ـ تو ازاول هم می دونستی!

ـ من اون چیپ رو می خوام! همه زحمت بابای بدبختم توی اون چیپه!





#پارت170


romangram.com | @romangram_com