#محاق_پارت_585
ـ تو گلاب و اردلان رو هم داری!
ـ برام هما نمیشن. برام غصه خور نمیشن. اونا نمی دونند ارکیده با رفتنش چه بلایی سرم اورد. من تا چند مدت نمی تونستم حرف بزنم...
ـ می دونی خواستم بشم از اون آدم ها که بگم؛ بعد رفتنش هنوز زنده ام، هنوز نفس می کشم، هنوز خوبم... راستش تونستم؛ اما نه کاملا... چون تا سر خاکش می رفتم، یاد خنده هاش می افتادم، یاد اینکه هیچ وقت نشد ببرمش سر یه قرار عاشقانه تا بگم من به اینکه نداشته باشمش ولی دوستش داشته باشم راضیم!
سرش را روی شانه ام جا به جا کرد:
ـ من خواستم، تو بشی ارکیده تا دوباره یه ذره از خنده هاش یه ذره از بغلاش را داشته باشم...
لبم را محکم به شانه اش چسباندم و خفه گفتم:
ـ کاش من جا ارکیده می مُردم...
و سکوت....
درست مثل بوق دستگاه نبض که یک خط صاف روی مانیتور می شود. صدای بوق بوق کم بود تا علائم حیاتی از بین رود...
ارکیده با رفتنش دونفر را کشت. منی که هم خونش بودم و اویی که عاشقش بود...
داشتم به هما می گفتم؛ عاشق او شده ام؛ اما مطئن نیستم. کنار او فقط آرامم... انگار ارکیده با همان موهای فرفری قهوه ایش با یک تاپ دوبنده مشکی کنارم نشسته است و از هوا و زمین و ستاره می گوید. دست خودم نبود، بوی ارکیده را بیشتر از سپیده می داد!
****
چمدانم را بلند کردم که کیان با دو خودش را وارد اتاقم کرد. متعجب مانده بود. از رفتنم از اینکه دیگر نمی خواستم چیزی ببینم، چیزی بشنوم. درد داشتم، درد یک زنی که از فرط کتک خوردن از دست همسرش نمی تواند راه برود.
romangram.com | @romangram_com