#محاق_پارت_587
چمدان را به ضرب رها کردم و در صورتش غریدم:
ـ زحمت بابای تو به گلوله و اسلحه ربط داره؟ فکر کردی سر من تو برفه و شاخام مخملی و دراز؟
با پشت دست آب دهانم که حاوی فریادم بود را گرفتم:
ـ اون چیپ لعنتی دست من نیست! گورت رو از زندگیم گم کن! این مدت به اندازه کافی زندگیم رو به گهدونی تبدیل کردی!
با حرصی که از صورت سرخ شده اش هویدا بود، داد زد:
ـ به همین راحتی نمی تونی از دست من قسر در بری!
پوزخندی زدم:
ـ می دونی که دستت به من بخوره، راحت سراغ پلیس میرم و دهنت سرویس میشه!
چمدان را برداشتم و کوله خالی شده ام را به سختی داخلش چپاندم. چشم هایم هر لحظه سیاهی می رفت. بی خوابی داشتم. خواب زده شده بودم. کابوس ها را نمی توانستم تحمل کنم. می خواستم بروم میان آغوش همایون و برایم فروغ بخواند، برایم قصه های کودکانه ببافد و من کودکی کنم.
زیپ چمدان را بستم. چند لحظه کوتاه سرم را محکم فشار دادم و چشم هایم را با انگشت شست مالیدم. سیاهی کمتر شد و تنم را به سختی بالا کشیدم.
مانتویم را از روی تخت برداشتم و خواستم از اتاق بیرون روم که بی مقدمه تنم به چارچوب در خورد و روی زمین افتادم...
انگار بی حس شدم. پلک هایم روی هم بود و می شنیدم که حرف می زد. با تلفنش حرف می زد و خوشحال بود که دارو رویم عمل کرده است.
باز من اعتماد کردم! باز من به لیوان چای خشایار نه نگفتم و چوبش را خوردم.
romangram.com | @romangram_com