#محاق_پارت_576
او هم هنوز گریه نکرده است!
سیگار می خواهم و یک شانه و شاید تو را...سیگار می خواهم و یک بغل و شاید تو را...
ماشین می ایستد. با یک ترمز وحشتناکی می ایستد. به جلو پرت می شوم و به گذشته نزدیک...ارکیده ی عزیزم! امشب را چگونه بگذرانم؟ تو می دانی؟
#پارت167
در ماشین را محکم می بندد. پلک می زنم. به قسمت جلوی پرتگاه نزدیک شده است. کلافه که می شود مثل خیلی مردهای دستی بین موهای زیادی کوتاهش می کشد.
آرام از ماشین پیاده می شود. شبیه زنی که به تازگی فهمیده است باردار شده و خرج زاییدن را ندارد، قدم بر می دارم.
شبیه به مردی که از فرط کار، لباس هایش را روی تن خانه می کشد، پالتویم را ازتنم در می آورم.
شبیه به هیچکس از آدم ها، لب پرتگاه می ایستم. پالتو را روی شانه هایم می اندازم و هنوز گریه نکرده ام. یاد حرف بابا می افتم، ارسلان را می گویم. روزی که ارکیده محموله را خوب تحویل گرفته بود گفت؛ دخترم مرد شده است...
من هیچوقت مرد گریه نکردن نشده ام. هیچوقت مرد بابا نشدم. هیچوقت لبخند قورت داده مادر هم نشدم و یا حتی عصای پیری به دست گلاب خاتون را...
ـ یه کاتر همیشه تو جیب جلوی شلوار جینم مخفی می کردم. بهم گفته بود؛ یه روزی بهش نیاز پیدا می کنی. اون شب با همون کاتر دستمو باز کردم. چشامم که باز کردم، دلم می خواست کور بمونم... اصلا هیچوقت خواهر نباشم.
سرم را عقب بردم و ادامه دادم:
romangram.com | @romangram_com