#محاق_پارت_575
مچ دستش را با فشار روی دامن کوتاهش می کشد:
ـ همین مرتیکه که زنم زنم می کنه! اون شب به خواهرت تجاوز کرد با دوستاش!
آوار دیده ای؟ یا اصلا تا به حال یک آدم که میگوند؛ مادر مرده است دیده ای؟ شاید هم مُرده ای منبسط شده را بخواهم تشریح کنم.
ماهرخ از جلوی چشم هایم یک لحظه رد می شود. زانویم که خم می شود، ماهرخ با شتاب عقب گرد می کند و دست زیر بغلم می اندازد. می خواهم همین جا دراز به دراز بمیرم. می خواهم کفن و دفن را انجام دهند و با یک فاتحه، ختم جلسه را اعلام کنند.
مسعود دو طرف صورتم را گرفته است. وای! مسعود... وای خدای من، او چطور می تحمل می کند. وای من... وای من...
چشم که روی هم می گذارم. صدای درگیری می شنوم. صدای هوار مسعود که با چه بُغضِ آش و لاش شده ای، اسم ارکیده را به زبان می آورد. می شنوم که خشایار کوتاه آمده است. می شنوم که می خواهد آرامش را برگرداند؛ ولی...
چشم هایم حالا باز می شود. مردم عقب رفته اند. ماهرخ با همان نگاه کمی ترسیده اش، مرا از عمارت بیرون می برد. با موبایلش ماشین فرامی خواند و انگار یک تن لش را با خودش به سلاخ خانه می کشد.
قلبم درد می کند. قلبم تکه هایش کف پاهایم را زخمی کرده است. مرگ همین گونه است؟ می گفتند؛ دم مرگ، تمام اتفاقات زندگی ات به طور فیلم از جلوی چشم هایت رد می شود. کاش ارکیده از جلوی چشم هایم رد شود... دلم قد هزارسال ترکیده است.
سوار ماشین می شوم. ماهرخ یعنی سوارم می کند. سرم را به صندلی می چسبانم و یک قطره اشک هم نمی ریزم. راستش من خیلی خوبم. حالم از این بهتر نمی شود.
ماشین حرکت می کند. مسعود و من...
سرعتش بالا است. فحش های رکیک می دهد.
و من هنوز گریه نکرده ام...
اتوبان را با سرعتی رد می کند که مامور راهنمایی رانندگی ایست می دهد و او نمی ایستد... چراغ قرمز را با فریاد رد می کند.
romangram.com | @romangram_com