#محاق_پارت_577
ـ پشت سر ارکیده دویید یکشون. همون یکی همین خشایار بود. ارکیده باورش نشده بود. هی داد می زد نه من خوبم، نه من هنوز سالم... نه من هنوز زنده ام.
پلک زدم و گوشه چشم به او نگاه کردم:
ـ پام به فرش پله گیر کرد و چهارتا پله رو قِل خوردم. دستم برای اون کاتر خونی شده بود. وقتی بالا پشت بوم رسیدم. خشایار رو دیدم که با ترس التماس می کرد...
قدمی به جلو برداشتم:
ـ رسیده بودم جایی که اسمش قتلگاهه... ارکیده عاشق این بود که خونمون طبقه آخر باشه و بتونیم همه خونه ها رو از بالا ببینیم. وایستاده بود لب به لب پشت بوم. انگار منو یادش رفته بود. انگار کلا فراموشی گرفته بودش که نگفت؛ یه دختر بدبخت تو اون خونه هست که صبح به صبح تو بغل خودش از خواب بیدار میشه...
قطره اشک که از گوشه چشمم سُر خورد با لبخند گفتم:
ـ وقتی پرید، نگفت بعد خودش من چی میشم؟ نگفت ما چی میشم؟ نگفت مسعود!
نزدیک ترین نقطه به لبه ی پرتگاه ایستادم:
ـ همیشه قورت می دادم اینو که چه جوری خواهرت مرد؟ که بگم؛ خواهرم جنون آنی گرفتش و خودشو پرت کرد...
سرم را در یقه ام فرو بردم:
ـ به نظرت الان پرت بشم، باید فکر کنم به اینکه بعد من کی چی میشه؟ اصلا خیلی مهمم؟
صدای خِرت خِرت له شدن سنگ ها را می شنیدم. مسعود کنارم ایستاد:
ـ خوب می شیم.
romangram.com | @romangram_com