#محاق_پارت_565
پلک زدم و به چشم های تیره اش نگاه کردم. دست دیگرم را میان موهایش راندم و دست او بیشتر از قبل شانه ام را فشرد.
ـ تو رو یه نفر قبلا امتحان کرده. یه نفر که من نیستم.
سیگار در دست دیگرش را محکم به جلو پرت کرد:
ـ اون یه نفر تموم شده. می فهمی تموم شده؟ تموم شده و تو از من می خوای برم؟ کجا برم وقتی تو اینجایی؟ کجا برم وقتی دیگه از زمین خوردنم نمی خندیدی!
اشک می امد که نرود. می آمد که گوشه چشم چنبره بزند و محفلش آن موسیقی لعنتی را فراهم کند.
" برق چشمان تو از دور مرا می گیرد...
چشم هایش مرا می کشت. اصلا این اشک ها چه می گفتند. کاش دستش را از بین موهایم سُر دهد و بی خیال این منِ بی همه چیز شود. چه از جانم می خواست؟
" من اگر دست به زلفت بزنم، مـی میرم...
چشم هایش را که بست، از بوسیدنش امتناع کردم. از خواستنش امتناع کردم. من او را گرفتم. من او را یک بار تا دم مرگ و دو بار تا قتلگاه کشانده بودم.
مرا ببوسد، می میرم. مرا بخواهد، می میرم... بخدا که بی او هم می میرم.
" بیش از این دور شوی از بدنم، مـی میرم..."
منِ بی همه چیز ألاف او، می میرم. بی او، با او، می میرم. این چه مرگ مزخرفیست که ولکن من نمی شود...
چشم هایم را بستم؛ اما پوسته لب هایش به لب هایم نرسیده، لبم را زیر گردنش بردم و عمیق نفس کشیدمش. آنقدر عمیق که بار آخر باشد...
romangram.com | @romangram_com