#محاق_پارت_566

ـ نکن پامچال...

گوشم بدهکار اخطارش نبود، آنقدر بینی ام را محکم به گردنش فشردم که اشک هایم روی گردنش جا ماند. عطر گردن و اشک چه می شد؟

ـ بسه...تو که بی طاقتی، بی جا می کنی به من میگی برو... غلط می کنی که برام خط نشون می کشی...

لب هایم را از هم باز کردم. سرم را بالا بردم و گونه ام را به گونه اش چسباندم:

ـ خوب نیستم. تو غلط اضافی زندگیم. تنها طاقت این زندگی کوفتی ای!

" بین جان من و پیراهن من، فرقی نیست..."

منِ خر، غصه ات را می خورم. غصه چشم هایت که هرچند یک بار نفرت به جانم می ریزد. غصه آن نگاه گاه بی رحمت که به تن لاغر شده ام می افتد. انگار می خواهی مرا بِدَری و ته مانده ام در ته سطل آشغالی بیندازی.

ـ می دونی، هیچ وقت نتونستم به نبودنا عادت کنم. گفتن ارکیده مُرد، یه ماه نه، چهار ماه نه، یه سال هم نه اصلا، دوسال دیگه یادت میره... نرفت.

انگشتانش به جان انگشت هایم افتاد. فاصله را پر کرد و قلب من، تک و نیمه تک تپید. زیر گوشم نفسی رها کرد که خدا لعنتش کند. این مردک بی قواره با دل من سرناسازگاری برداشته است. روان مرا هِی دستمالی می کند.

ـ من زیادی دوستت دارم. زیادی یعنی بیشتر از اون کسی که از پشت پرده عاشق دختر همسایه شده. بیشتر از اون مردی که معشوقه اش رو لمس نکرده. حتی بیشتر از اون دختری که صبح به صبح میره مغازه لوازم تحریری با بهانه یه خودکار خریدن دل سیر صاحب مغازه رو بپاعه! من بلدم شعر بشم، بلدم برات همین جمله های قشنگ رو هرشب توی گوشت بریزم؛ اما نه شعر میشم و نه مدام غصه ات رو می خورم. تو وابسته منی! منم بسته ام به وابستگیت...

**

من برای کسی نمی رقصیدم، به ساز کسی نمی رقصیدم. در این مهمانی زیادی شلوغ خیره نگاه کسی نشدم و ذهنم تنها درگیر حرف های کیانی بود که عجیب فکر می کردم؛ قرار است، چرند بارم کند!

کیانی که حالا با آن قرهای ریزش، مخ پسر جدیدی را می زد و شاید می خواست جای برایان را پر کند. البته برایان چه باشد و چه نباشد جایگزین های زیادی دارد!


romangram.com | @romangram_com