#محاق_پارت_564
ـ مزخرف تر از این لعنتی نیست...
پلکی زدم و خودم را بیشتر سمتش کج کردم. فهمید که میل آغوش دارم. ابرویش بالا پرید و دست آزادش دور شانه ام پیچیده شد:
ـ وقتی ساکت میشی، می ترسم...
به سیگارش نگاه کردم:
ـ بده من از لبات یه کام بگیرم...
خندید و کمی از ته ریشش روی گونه ام کشیده شد:
ـ وقتی میشه از اصل مطلب کام بگیری، چرا سیگار؟
دستم را بالا آوردم و درحالی که سیگار را گوشه ترین قسمت لب هایم می فرستادم، چانه اش را گرفتم. سرش را آنقدر پایین آورد که تیغه بینی اش به بینی ام برخورد کرد و گفت:
ـ پامچال..
#پارت164
romangram.com | @romangram_com