#محاق_پارت_563

چشم هایم لبالب پر شده است.

نگاهش دقیق تر از قبل تر ها به چشم هایم است.

ـ بهت گفتم سیگار نکش...

لبخندی زدم و دلم از سوز آن موسیقی مشت شد.

ـ من خوبم... بعد رفتنت هم خوب می مونم.

شانه هایش را عقب کشید و انگشت اشاره اش را از پیشانی تا روی بینی ام کشید:

ـ جدا دلت برام تنگ نمیشه...

سرم را تکان دادم و بی حوصله از جیب پلیور در تنم پاکت سیاه سیگار را بیرون کشیدم.

ـ امشب نمی دونم چرا همش پلی لیست موزیکام غمگینه... اوناهم فهمیدن داری میری!

فندک را زیر سیگار گرفتم و او بی مقدمه سیگار را از میان لب هایم بیرون کشید:

ـ می خوام با تو امتحانش کنم.

پاکت سیگار باز شد. سیگار دوم روشن شد و کسی چه می دانست اینجا یک مرد، یک زن، با سیگار خودکشی می کنند.

پُک اول را که زد، پشت هم سرفه کرد:


romangram.com | @romangram_com