#محاق_پارت_530
خودش را عقب کشید و پا روی پا انداخت. فنجان سفید چایش یخ شده بود. حرف هایی می خواست بزند که کمی دو دلش می کرد.
#ادامه_پارت👇
ـ از پله ها می دوییدی پایین و ارکیده نصف موهاشو دستش گرفته بود. پایین موهاشو کجکی با قیچی بریده بودی...
لبخندی زدم که زیادی کمرنگی بود. زیادی دور بود. یادم می آمد که ارکیده برایم فلافل نخریده است و یک دعوای سرسام آور داشتیم. دیشبش کلی گریه زاری کردم تا راضی شود و فردایش فراموشش شده بود. شب که خواب بود، موهای فر بلندش را اُریب بریده بودم و تا یک هفته با هم قهر کرده بودیم.
ـ یادته افتادی تو بغل من؟
سرم را تکان دادم:
ـ یادمم هست که منو محکم نگه داشتی تا اون سیلی رو از ارکیده بخورم!
تلخ خندید:
ـ باید ادب می شدی!
پوزخندی زدم:
romangram.com | @romangram_com