#محاق_پارت_529
پوزخند آرامی زد و لب بالایی اش کمی زیر بینی ام را نوازش کرد:
ـ می خوای منو بکشی؟
غمگین زمزمه کردم:
ـ من یه بار کشتمت!
**
دست هایش را چفت هم کرد و کمی به جلو خم شد:
ـ امیرارسلان یه آدم محافظه کار که آدم های محدودی دورش هستند.
گوشی موبایلم را کناری رها کردم و دقیق تر به او خیره شدم:
ـ همیشه همینه. ارکیده رو وارد ماجراهاش کرد چون به کسی اعتماد نداشت.
لبخند نرمی زد:
ـ یادته اولین بار کجا دیدمت؟
سرم را با گنگی تکان دادم:
ـ یادم نیست...
romangram.com | @romangram_com