#محاق_پارت_531

ـ کیان دوست صمیمی ارکیده ست؟





#پارت156

شانه ای بالا انداخت:

ـ توی کار دوست بودن. خیلی از کارا رو مشترک انجام می دادن. من وظیفه رسوندنشون رو داشتم. کیان از همون اولش قالتاق بود.

شالم را جلو کشیدم و به درب بسته ی کافه خیره شدم:

ـ یه چیزی خیلی اذیتم می کنه...

انگشتم را دور فنجان چای کشیدم:

ـ ارکیده عاشق یه پسری بوده. که من ندیدمش، که اصلا یادم نیست چیزی ازش...

نگاهش تا چشم هایم بالا آمد:

ـ من چیزی نمی دونم، چون ارکیده بیشتر اوقات سرگرم کار بود. زیاد اهل گوشی نبود.

به صندلی چوبی ام تکیه زدم:


romangram.com | @romangram_com