#محاق_پارت_527
قطره ای آرام تا روی لب هایم سُر خورد و او آن ژست آرام اش را از دست داد. یک قدم برداشت و انگار همین جا مرگ بود. همین جا که نگاهم می کرد و همین جا که تمام تنم نبض می زد.
من آن کافه ی درب داغان گوشه ی خیابانم که عاشق ها در آن جا هم را از دست داده اند. شاید هم آن جاروی شکسته ی مادربزرگم که گوشه ی حیاط خاک می خورد. نمی دانم ممکن است بار اضافی شانه های تو باشم که به زمین می افتد.
گوشه ی شالگردنم را گرفت و پانچوی مشکی حریرم تا روی بازویم سُر خورد. سه دکمه از بالا را باز گذاشته بود و زنجیر نقره ای را می دیدم که نحسی اش دامانمان را گرفته بود.
چانه اش جلو آمد و ته ریشش بر عمق پوستم خدشه انداخت:
ـ میای جلوم راه میری، بعد دوماه میای تا باز فرار کنی...
دهانم را باز می کنم:
ـ هردومون آدم اشتباهی هستیم.
سرش را که تکان آرامی می دهد، ته ریش مانده بر گونه اش به گونه ام کشیده می شود. نفس هایش را کنار گردنم رها می کند:
ـ عطر منو زدی! رنگ مورد علاقه منو پوشیدی! هنوزم اشتباهی؟ این چه اشتباه مضحکی که تکرارش می کنی؟
پاشنه ی پایم را عقب کشیدم؛ ولی تنم را او میان خودش پیچاند و نرمی لب هایش از پشت گوش هایم تا خمیدگی گردنم کشیده شد و باختن که در بازی نیست، همین جا که او مرا میان مشتش نوازش می کند، است.
دست هایم روی سینه اش سنگین شد و او صورتش از کنار گونه ام عقب رفت و چرا اصل مطلب را نمی بوسید؟ و چرا نمی گفت، لب هایت را برای من قرمز کرده ای؟ نمی گفت و خاک عالم بر سر من که قرارم را بی قرار کرده ام.
ـ ببرمت لب دریا، تشنه برگردونمت؟
پیشانی به پیشانی ام چسباند:
romangram.com | @romangram_com