#محاق_پارت_526
می دیدم که دستش کنار پایش افتاد و با استرس انگشتانش را تکان می داد. صاحب بار با مکث جوابش را داد:
ـ آقا نه؛ اما یه خانمی...
و نفس های من روی پرده با حجم عظیمی پخش شد. دستم را بند دسته ی مبل کردم و از جا پریدم. باید می رفتم... باید خودم را با خاک یکسان کنم...
من او را ببینم، می میرم... او مرا ببیند... وتو گفتی که به من دل نسپار رفتنی ام!
هنوز صدای مرد صاحب بار می آمد. مشخصات لباسم را می داد. مشخصات کفش های پاشنه دار قرمزی که با یک شالگردن بافتنی ست شده است!
دوییدم؛ اما انگار صدای پاهایم را در ماورای گوش هایش هک کرده است...
نامم را که صدا زد، دوییدن دیگر فایده نداشت، ایستادن هم اجباری بود که او خواست. بماند که من هربار برای هر صدا کردنت مردم.
بماند که این چندماه نخواستی ام. بماند که اشتباه توام. بماند که نماندنی ام.
رو به رویم ایستاد. خط نگاهش از موهای رنگ شده ی شرابی ام تا گونه های به آرایش نشسته پایین آمد و من یک قدم عقب رفتم.
ـ گفتم بمون! بهت گفتم بمون! بهت گفتم پامچال این زندگیت، زندگی نیست... گفتم خر بوسه هام نشو. گفتم خر بغل کردنام نشو. گفتم نمی خوامت!
لبم را گزیدم و کاش کسی یک تنه ی محکم به من بزند و به جلو پرت شوم. شاید هم دلم بخواهد، حس بویایی ام را از دست بدهم.
تا به حال نخواسته شده ای؟ تا به حال با پشت دست عقب زدنت؟ تا به حال بی سلاح کشته شده ای؟
ـ من... من...
romangram.com | @romangram_com