#محاق_پارت_503

جوابش را ندادم و او کمی بی حال تر روی صندلی جا به جا شد و در حالی که با ابروی بالا رفته نگاهم می کرد می گفت:

ـ سرمه ای فکر کنم! شب اومدم چک کنم حالت چطوره، دیدم یقه لباست بازه. اون یکی لباس زیرت هم، مشکی بود که کش دورش زرده!

لبخندی بزرگی می زند:

ـ این قسمت هم به خاطر اینکه لباست بالا رفته بود دیدم.

لبی تر کردم و خودم را جلوتر کشیدم:

ـ کلید اتاقم رو داری؟

دستی به لب هایش کشید و قیافه متفکری گرفت:

ـ فکر کنم از جیب برایان قاپش زدم!

نفس عمیقی کشیدم:

ـ غلط کردی!

صدای خنده اش اش بلند شد:

ـ اره یه غلط خیلی بزرگ! ولی خب می ارزید!

و با دست به بدنم اشاره کرد:


romangram.com | @romangram_com