#محاق_پارت_502

ـ کلید!

و دست آزادم را جلوی چشمش تکان دادم. شانه ای بالا انداخت و دست به سینه روی صندلی وِلو شد. زبانم را از داخل گازی گرفتم تا یک وقتی چیزی بار این همه بیشعوریش نکنم.

ـ بیا پیداش کن!





#پارت149

#پارت_صد_و_چهل_نه





بی حوصله جلو رفتم:

ـ می خوای منو مجبور کنی بهت دست بزنم؟

چشم هایش را کمی گشاد کرد و از سر تا پایم را خیره تماشا کرد:

ـ می خوای بگم لباس زیرت چه رنگی؟


romangram.com | @romangram_com