#محاق_پارت_499

با یاد نیلوفر، سرم را عقب می کشم، کمی خودم را کج می کنم:

ـ که چی راش دادی توی خونه ات؟

لبخند کمرنگی زد:

ـ چندسال تمام همخونه ات بوده! یه روز تو خیابان دیدیشون، اوردیشون خونه ات، مگه از من اجازه گرفتی؟ چه قدر دعوا کردیم؟ حالا که چندسال رفیق شب و روزت بوده، بد شده؟

ابروهایم از فرط این همه طرفداریش بالا پرید و کمی باصدای گرفته ای پرسیدم:

ـ داری با خودت چیکار می کنی؟ بین من و او فرق می ذاری؟ اینقدر عزیز شده؟ خاک برسرت پامچال که همایونم گند زده به همه تصورات آشغالت...

شانه ام را میان مشتش فشار می دهد:

ـ قاطی نکن! بسه! چرا چرت می گی؟

لبم را گاز گرفتم:

ـ جدی نگفتی که دوسش داری؟

چشم هایش را کمی روی هم می فشارد:

ـ مشکلش چیه؟

ناخن هایی که از پانسمان بیرون مانده است را کف دستم فشار می دهم:


romangram.com | @romangram_com