#محاق_پارت_498

ـ اولش با تو؛ اما الانش با هیچکی، فقط سر ارکیده ست!

لبی تر کرد و دست هایش کمی از دور شانه ام شُل شد:

ـ ارکیده راضی نیست، لا یه مشت آدم نادرست بری!

نفس عمیقی کشیدم:

ـ دیگه زنده نیست، رضایتش فایده نداره!

ـ اینقدر حرص به جون بابات ننداز!

چشم هایم فراخ شد و کمی ریزتر نگاهش کردم:

ـ کاش بمیره راحت شم از دستش! فقط وظیفه کاشتن تو شکم سپیده و برداشت از شکم سپیده رو داشته! بابا، بابا نکن برای من همایون...

هوفی می کشد و کلافه از بحث پیش آمده می پرسد:

ـ خطتت چرا خاموشه؟

کمی دست چپم را تکان می دهم و سوزش بخیه ها ناراحتم می کند. چهره در هم می کشم:

ـ چون باید خاموش باشه. نمی خوام وسوسه شم بیام پیشت!

ـ کاش حداقل با نیلوفر حرف می زدی!


romangram.com | @romangram_com