#محاق_پارت_500
ـ پس جدی گفتی!
کمی صدایم را بالا بردم:
ـ مشکلش چیه؟ مشکلاشو نمی دونی؟ نمی دونی؟ شب از بغل عرفان باید جمعش کنی!
دستش کنار پایش مشت می شود و تنی که سمت من خم شده است را صاف می کند:
ـ مگه من گفتم بیا بریم عقدت کنم؟
ـ اینکارم می کنی! به زودی! خیلی زود همایون. همون بهتر نیستم تا ببینم قراره بین من و نیلوفر فرق بذاری!
چشم هایش گشاد شد و آن یک قدم رفته را برگشت:
ـ چرت نگو نفهم! من کجا فرق گذاشتم؟ هان؟
جوری بلند حرف زد که میثم خودش را شیشه رساند و با اخم های درهم نگاهمان کرد. پوزخند کمرنگی زدم و ملحفه ام را بالا کشیدم. با ملایمت دستم را تکان دادم و خودم را محکم به بالشت کوبیدم. چشم هایم را بستم و خدا مرا لعنت کند که آمدم ببینمش! لعنت به من که اینگونه حساس شده ام. خودم هم می ترسم، از حساسیتی که مزخرف است.
امروزم به مدد اتفاقات تکمیل شد و دیگر چه می خواستم؟ حتما یک بدبختی دیگر!
*
چند هفته می گذشت، بخیه ها بهتر شده بود و دیگر راحت تر دست هایم را تکان می دادم. با حماقت تمام در اتاقم بودم! اتاقی که در خانه ی کیان جای داشت و به هیچ یکی از جِز و ناله های همایون گوش ندادم.
تنم می خارید که بر نمی گشتم. تنم می خارید که هنوز ور دل مسعود نشسته ام و در همین چند هفته یک کلام هم با من صحبت نکرده است! این چیزی خوبی ست! خوب است که حرف نمی زند، ماهرخ هی ناخنک به چشم هایم نمی اندازد و کیان با چشم های تنگ شده نگاهمان نمی کند.
romangram.com | @romangram_com