#محاق_پارت_492



گردنم را تکان دادم و خیلی بی مقدمه فکرم سمت میثم کشیده شد. نمی دانم چرا با حرف های حسام حس کردم؛ رابطه اش با ژیلا محکم شده است و در نبود من خوش خوشانشان است! مسخره بود؛ اما مغز لامروتم لجبازی می کرد.

یعنی همایون کجاست؟ کاش از حسام می پرسیدم! کاش می شد، چند دقیقه جلوی در خانه اش بروم، دیدش بزنم که حالش خوب است و شب کمی بی درد بخوابم. وجدان درد داشتم! یک سمت قلبم هم خیلی سست می تپید. چرا خودم را به خرفهمی می زنم؛ دلم برایش زیادی تنگ شده است.

خب بالاخره یک سری روزها هم باید بزنی در گوش دلتنگی و کمی خودت را جمع و جور کنی. کمی دو دل بودم که آیا به مسعود بگویم یا خودم جیم بزنم!

ـ مسعود؟

درحالی که نگاهش از موبایلش کَنده نمی شد گفت:

ـ هوم؟

خودم را جلو کشیدم و دستم را روی دسته سمت چپ صندلی اش گذاشتم:

ـ میشه منو ببری خونه هما؟

نگاهم کرد، اول به چشم هایم و تا دست هایم پایین آمد:

ـ می خوای بری باهاش حرف بزنی؟

نفسم را رها کردم:

ـ نه! فقط ببینمش.


romangram.com | @romangram_com