#محاق_پارت_493
سرش را سمت کیان و برایان چرخاند و دوباره به من نگاه کرد:
ـ الان اخه؟
چشم هایم را ریز کردم و کمی نازک به صدایم دادم:
ـ تو رو خدا!
با خنده سرش را تکان داد:
ـ روش خوبی بود؛ اما من خر نشدم. به خاطر خودت اینکار رو می کنم. باشه برو بپوش، با کیان حرف می زنم.
لبم به لبخندی کش آمد و بی هوا مشت آرامی سینه اش زدم:
ـ عاشقتم...
و از جا بلند شدم. با قدم های تندی سمت اتاق رفتم و با ورودم به اتاق یک دور خودم چرخیدم و نمی دانم به کدام موجود خیالی ای بوسه فرستادم!
لعنتی اثرات دلتنگی اش خانمان سوز است، دیوانه کننده است! من هرجا هم بروم، بند نافم به همایون می رسد. کاش می شد؛ عاشق هم می شدیم و کنار خودم هر زمان داشتمش! خیلی به این قضیه فکر می کردم، همایون خوب بود، مهربان! از همه مهم تر مرا بلد بود... اما خب انگار از همان اولش من و او باید دوستانه کنار هم می ماندیم که حتی یک ذره عشق در قلبم نسبت به وجودش ندارم...
****
دو ساعت تمام جلوی در خانه اش چنبره زدم در ماشین سمندی که نقش های زیادی در زندگی ام داشت. از یکی شان فرار کردم با دیگری ربوده شدم، آن یکی هم مرا در حد خیس کردن شلوار ترساند. کلا از هر چه سمند است آن هم، همه رنگش متنفرم!
مسعود برای خرید یک بطری آب تا هایپر سر خیابان رفته بود. بین خودمان بماند؛ می خواست مرا کمی تنها بگذارد!
romangram.com | @romangram_com