#محاق_پارت_491
تکیه ام را به صندلی دادم و گفتم:
ـ حوصله ندارم.
پا روی پا انداخت و آن پاهای پر مو را مقابل دیدم گذاشت. چهره ام درهم رفت و گفتم:
ـ من لازم ندارم یه مشت پشم ببینم. بنداز بابا، انگار خونه خاله ست، شلوارک می پوشید، راست راست می چرخید! فساد خونه شده...
گوشه چشم ابرویی برایم بالا انداخت و به حرفم اهمیت نداد. موبایلش را میان انگشت هایش جا به جا کرد:
ـ اعصابم که نداری، پریودی؟
چشم هایم را بستم:
ـ می خوای وظیفه خرید پد بهداشتی رو بهت تقبُل کنم؟
تک خنده ای زد و من پایم را دراز کردم تا روی مبل رو به رویم بگذارم. امروز کلا خانه پر از سکوت شده بود. نه جنگ و نه دعوا، جوری که حس می کردی؛ آرامش قبل طوفان است!
#پارت146
romangram.com | @romangram_com