#محاق_پارت_490

ـ با من در نیوفت که می ندازمت ته همون سگدونی که ازش اومدی!

دست مشت شده ام را بالا آوردم و بی هیچ قیدی محکم درون کتفش که زخمی بود کوباندم. صدای ناله اش بلند شد و دستش از دور گردنم شُل شد. لبخند بزرگی زدم و دندان هایم را نشانش دادم که با خشم از جا پرید و من زودتر از او چنگگ های چنگال را روی پشت کتفش درست روی پانسمانش نگه داشتم:

ـ کافیه یه تکون بخوری تا بره تو زخمت و علیل بشی! هارت و پورتت اگه خیلی زیاده، گوه بازیات رو جمع کن نه که برای من شاخ و شونه بکشی! سگدونی هم اونجایی که تو خر رو تربیت کردن، فهمیدی؟

فشاری به کتفش وارد کردم و خودم را عقب کشیدم. با اخم های درهم راهی آشپزخانه شدم و سعی کردم به این فکر نکنم که او الان از جایش بلند می شود و با آن چاقوی ضامن دار پشت جیب شلوارش، تکه پاره ام می کند. وقتی صدای هیچ چیزی نشنیدم، نفس هایم را محکم رها کردم و حالا با خیال راحتری به کارم می توانستم لبخند بزنم. مردک فکر کرده که هست؟ برای من گنده بازی در می آوری؟ ننه ات را به خاک سیاه می نشانم!

***

در حالی که آن فنجان سفید را به دست دیگرم می دادم، نگاه کوتاهی نثار کیان کردم. هیچوقت ملاحظه کار نبود. با آن تاپ نازک که طرح لباس زیرش را هم نشان می داد، میان مسعود و برایان نشسته بود. یک تبلت دستش بود و آرام صحبت می کرد. برایان این وسط ها چندش بازی در می آورد و ماچ مالی ای حواله کیان می کرد. حالم را به هم می زدند.

خشایار به خانه خودش رفته و شَرش از سر ما وا شده بود. از دیشب تا ساعت پنج عصر این لحظه، ندیدمش. در واقع دیدنش هم فایده نداشت.

ماهرخ با یک تماس فوری ای راهی بیمارستان شد و خواستم از پچ پچ های ریزش با مسعود صرف نظر کنم که نشد! مرا تحریک می کرد تا فضولی کنم. هرچند که چیزی هم نفهمیدم؛ اما تنم برای فهمیدنش می خارید!

نقل های سفید در قندان را تکان دادم و بالاخره مسعود از کنار کیان دل کند با قدم های کوتاهی خودش را به من رساند. خب اصلا هم صحبت شدن با او نمی خواستم.

فنجان را روی عسلی شیشه ای کنارم گذاشتم و پرسیدم:

ـ چیه؟

یکی از صندلی های چوبی کنار عسلی مبل ها کنار کشید:

ـ از صبح اخمات توی همه!


romangram.com | @romangram_com