#محاق_پارت_489

لب هایش را به داخل جمع کرد و گوشی سیاهش را روی میز گذاشت:

ـ زبون در اوردی!

پوزخندی زدم و انگشت اشاره ام جلویش تکان دادم:

ـ دیگه نبینم منو تهدید کنی ها! فکر کردی کی هستی مرتیکه؟

سرش را جلوتر کشید و با دست آزادش بند سمت راست تاپم را گرفت:

ـ صدقه سر توعه عنترخانمه که من اینجام!

در چشم هایش زل زدم و چشم های او در اثر نورِ کم، تنگ تر شد و من آرام گفتم:

ـ سر گوه کاری های خودته! گندکاریات رو گردن این و اون ننداز بی عرضه پلشت...

دستش را نرم پشت گردنم رساند و انگشتش را محکم روی یکی از زخم هایم فشرد:

ـ ببند بابا!

کم مانده بود ناله ام در بیاید. آنقدر محکم زخم را می فشارد که تمام عصب های حسی ام سست شده بود و حتی نمی توانستم دستم را صاف و محکم روی مبل نگه دارم!

ـ ولم کن عوضی!

با انگشت اشاره و شستش گردنم را محکم گرفت:


romangram.com | @romangram_com