#محاق_پارت_488
#پارت145
صدای قدم های چند نفر را شنیدم و او بالاخره گردنم را رها کرد. با چشم هایی که ریز شده بود، نگاهم کرد و خودش را کمی از روی مبل جمع و جور کرد. به کیان و برایان که با وضعیت مسخره ای بالای پله ها ایستاده بودند، نگاه کردم و گفتم:
ـ چیه؟
ماهرخ پتو را بیشتر دور خودش پیچاند و سمت مبل های سلطنتی انتهای پذیرایی رفت:
ـ صدای چی بود؟ ترسیدم!
کیان خودش را از دسته ی قطور پله ها آویزان کرد با اخم های درهم پرسید:
ـ مسعود کجاست؟
شانه ای بالا انداختم و خم شدم تا بشقابم را که از وسط دو نیم شده بود بردارم که ماهرخ لامپ اصلی را خاموش کرد و به جایش آباژور و لامپ های کوچک کناره ی ستون آشپزخانه را روشن کرد.
قاشق و چنگالمم برداشتم و از جا بلند شدم که خشایار گفت:
ـ دیگه نبینم سرت لا خشتک من باشه ها!
دهان کجی کردم و درحالی که دستم را روی تکیه گاه مبل می گذاشتم، کمی به جلو خم شدم و می دانستم چاک سینه ام از یقه ی زیادی شُل و وِل تاپ بیرون می زند؛ اما هیچ توجهی نکردم و گفتم:
ـ تو برو فعلا زنت رو پیدا کن، کم واسه من سوسه بیا پیزوری!
romangram.com | @romangram_com