#محاق_پارت_467

لبم به لبخندی کش آمد. خودم را به صندلی تکیه دادم و گذاشتم کمی صندلی گهواره ای تکان بخورد.

ـ پامچالم!

دوباره مکث پیچید و کمی بعد با تعجب بیشتری جوابم را داد:

ـ تو حالت خوبه؟

حال من؟ شاید خوب، شاید بد، شاید هم داغان باشد. خودمم هم نمی دانم. اصلا مهم نبود چه مرگم است و از بین تمام مخاطب هایم شماره حسام را گرفتم. انگار یک گوش می خواستم و یک آدم ساده!

پایم را به پایه ی صندلی گیر دادم و تکان بیشتر به جان صندلی ریختم. دستم را روی سرم گذاشتم:

ـ تو چطوری؟ بعد آخرین روزی که دیدمت؛ فرصت نشد صحبت کنیم.

ـ کجایی؟

ـ روی یه صندلی راک از جنس چوب افرا نشستم. سرم هم درد می کنه، رو به روم به پنجره کوچیک که حیاط خونه اش پر سنگ ریزه رو نشون میده. یه مرد جلوی در ورودی حیاط داره نگام می کنه، می دونم می خواد حواسش بهم باشه. تنهام تقریبا! برایان داره با صدای بلند با تلفن حرف می زنه؛ امروز حالش خوب نیست. معشوقه اش سه روزه خونه نیومده!

لبی تر کردم و خودم را بالاتر کشیدم. سرفه ای کردم و با دو انگشتم پیشانی ام را ماساژ دادم:

ـ فکر کنم سرما هم دارم می خورم. تو خوبی؟

انگار زیاد حرف زدم که سکوتش طولانی تر از حد معمول شد و مرا مجبور به صدا کردنش کرد:

ـ حسام هستی؟


romangram.com | @romangram_com