#محاق_پارت_468

ـ هستم. مطمئنی خوبی؟

ـ خوب میشم. عادی میشه همه چی. نمیگی تو چطوری؟

صدایش ضعیف می رسد:

ـ منم خوبم؛ فعلا خوبم. چند هفته پیش دلم خواست باهات حرف بزنم. نبودی! نبودنت حس می شه.

لبخندی زدم و چشم هایم را بستم. صدای برایان آرام تر شده بود و قدم های پر استرسش حالا منتهی به آشپزخانه می شد.

ـ خب، چه خبر؟ چه اتفاقی افتاده!؟

ـ اتفاقی نیوفتاده.

ابرویم را بالا انداختم:

ـ عزیزم افتاده. کجایی که صدای گنجشک میاد؟

ـ توی شمال یه خونه هست، سقفش شیروونیه، رنگ شیروونیش نارنجیه. پنجره پذیراییش سمت یه کوه باز میشه و همیشه کوهش رو مه پوشونده. هوا خیلی شرجیه، فعلا حالم خوبه. لااقل الان خوبه. جلوی در خونه یه نیمکت سنگی هست که خیلی اتفاقی خریدمش، رنگش آبی نارنجی. مامانم و بابام نمی دونند همچین جایی هست که ماله منه.

خودم را جلو کشیدم و کمی سرم را چرخاندم. برایان حالا سمت اتاق کیان می رفت و آرام تر به نظر می رسید.

لب هایم را به هم مالیدم:

ـ یعنی تو یه خونه داری؟


romangram.com | @romangram_com