#محاق_پارت_466

سرم را روی مبل گذاشتم و چشم هایم را بستم. این قضیه سر دراز دارد...

این روزهای مزخرف، عمر طولانی دارد. کابوس های من جانی هیولایی دارند. آدم های اطرافم معما های پوشالی دارند!

***





#پارت138

امروز روز خوبی بود! مثلا خوب بود؛ اما با دیدن صحنه ای کلا حالم به هم خورد. چندان توفیری نمی کرد؛ اگر از رخت خواب بلند نمی شدم.

سرم خیلی درد می کرد، انگار یکی بکوبد در مغزم و فرار کند. این روزهای زیادی می خوابم، زیادی سردرد دارم، یک روزهایی هم زیادی عصبانی می شدم. نمی فهمیدم؛ این واکنش های افراطی مسخره از کجا نشأت می گرفت.

موبایل خاموشم را میان انگشتانم تکان دادم و بالاخره خودم را کشتم تا روشنش کنم و خط جدید بیندازم. شماره حسام را بگیرم و حالا منتظر باشم تا جواب بدهد.

تقریبا به آخرین بوق می رسید که جوابم را داد. یک خواب آلودگی عمیقی میان" بفرماییدش" بود.

ـ خواب بودی؟

کمی سکوت به جان فاصله مان انداخت و با تعجب پرسید:

ـ شما؟


romangram.com | @romangram_com