#محاق_پارت_465
لبی تر کرد و با دو قدم دیگر خودش را به مبل ها رساند و بی حرف مرا روی مبل سه نفره گذاشت. دستم را از دور گردنش ازاد نکردم. نگاهش بالا آمد و پرسید:
ـ چرا فکر می کنی من قراره بلایی سرت بیارم؟
با دست آزادم، انگشت هایم را روی رد زخم زیر چشمم کشیدم:
ـ این چیه؟ نکنه عمه من این حرکت رو زده!
سرش را آمد عقب ببرد که محکم تر جلو کشیدمش:
ـ یه زخم دیگه کافیه که بدجور از هم بپاشونمت مسعود! یه زخم! من دختر همون ارسلان عوضی ام.
پوزخند پر رنگی زد و دستش را بند شانه ام کرد:
ـ اره دختر همون ارسلانی که سرت عین کبک زیر برف بود. منم پسر همون جهانم که آشغال تر از باباعه توعه!
با دست دیگرم یقه اش را چنگ زدم:
ـ می خوای چی بگی؟ می خوای بگی من خر بودم؛ نمی دونستم بابات نصفه شب توی اتاق سپیده بود؟ می خوای بگی بابات فکر کرده پامچال پخمه ست و مشت مشت شکلات بریزه تو دامنش و هیچی نفهمه؟
فشار محکم به شانه ام آورد که کمی درد به جانم افتاد. پیشانی اش یک وجب با پیشانی ام فاصله داشت و نفس هایش روی پوست صورتم ذق ذق می کرد.
ـ تو همیشه همه چی رو می فهمی! اما یه چیز رو هیچ وقت نفهمیدی! الانم زودته بفهمی. چون کسی غیر من و ارسلان و سپیده اینو نمی دونه.
خودش را محکم عقب کشید که زنجیر دست هایم باز شد و او فرار کرد! و باز هم چیزی بود که من نمی دانستم! همیشه چیزهایی هم بود که نمی دانستم! خیلی چیزها که خودم را به ندانستنش زدم!
romangram.com | @romangram_com