#محاق_پارت_464
انگشت اشاره اش روی گونه ام راه گرفت. سرم را تکان دادم و دستم را به انگشتش رساندم. با اخم های درهم تماشایش کردم. برای من فلسفه می چینید که چه شود؟ فکر کرده است؛ دوستی خاله خرسِ برایش راه می اندازم و با دو قربان صدقه خر قیافه و بی پولیش می شوم؟
ـ گفتی از من خوشت میاد! منم میگم؛ از تو خوشم نمیاد پس نمی خوام باهات باشم. یه پیشنهادی دادی و منم رد کردم.
آرام پلک می زند و فشار دستش را از روی شکمم کم می کند. لبخند کمرنگی می زند:
ـ خب من قولی برای دست از سرت برداشتن، نمیدم.
مچ دو دستم را می گیرد و آرام از جا بلندم می کند. یکی از دست هایم را دور گردنش می اندازد و دست دیگرش کمرم را می گیرد و با چشمکی می پرسد:
ـ پامچال کوتاه بیا...
ناخن های دستم را به گردنش رساندم و با چشم های ریز شده غریدم:
ـ سیخونک نزن! گفتم نه یعنی نه!
سرش را سمتم کشید و بی هوا گونه اش را زیر گردنم کشیده شد. با اخم هایم نگاهش کردم که بی خیال مرا سمت در اتاق کشید و انگار از اینکه خودش را به من بچسبانش بدش نمی آید.
جلوی در اتاق کمی مکث کرد و بی پرسیدن از من، دست هایش را زیر پایم انداخت و مرا بالا کشید که دادم در آمد:
ـ مسعود نکن!
صورتم را از معرض نفس هایش دور کردم و چنگی محکمی به بازویش زدم:
ـ ته همه این رفتارات یه چیزی غیر خوش اومدن هست! فقط بفهمم!
romangram.com | @romangram_com