#محاق_پارت_447
زن خدمتکار چرخ دستی اش را کشاند و مقابل میزمان نگه داشت. کیک های شکلاتی را میان بشقاب هایمان چید و با تعظیم کوتاهی رفت. چنگال را میان انگشت هایم جا دادم و خامه های روی کیک را عقب فرستادم.
ـ چرا اینقدر خونسرد هستی؟
سرم را بالا گرفتم. دستمال کاغذی در دستش را از چاک بالای یقه اسکی اش رد کرد و نیمه ای از آن را بیرون انداخت. درست شبیه یک اروپایی رقیق! این اخلاقش را کِی به وجناتِ های کلاسش اضافه کرده بود؟
سپیده مشغول گوشی اش بود و انگار برای او هم چندان بودن من مهم نبود. کلا او را باید ول کرد، از بس که بی خیال بود. چرا فکر می کردم؛ پشیمان شده است و قرار است؛ کمی مادر شود؟
چنگال را به دهانم رساندم:
ـ چیزی ساختی؟
چنگال آغشته به خامه دردستش را سمت سپیده گرفت و تنها با صدای آرامی جوابم را داد:
ـ فقط من نه!
***
خیلی وقت های می شود که میان هفته دلت تنگ می شود! شاید هم دلگیر می شوی، از این دست حرف ها...
دقیقا سه شنبه ی ساعت دوازده ظهری می گذراندم که صبح وحشتناکی داشت. دعوا و جنجالی که تا یقه جرخوردگی رسید!
هر چه نوک زدم تا بفهمم چه شده است، ته اش یک فحش زیرنافی بند وجناتم کردند و داخل اتاق انداختنم.
تنها نکته صامت این ماجرا خشایار بود! خیلی ریلکس با آن طوطی عوضی بی ریختش مشغول شد و یک ذره ام به این قضیه توجه نکردم.
romangram.com | @romangram_com