#محاق_پارت_448

اصلا حرف هایشان را نفهمیدم. مسعود داد می زد" کیان خیلی لجنی"! و کیان هر هر می خندید که" از خودت یاد گرفته ام استاد"

خب اینجا واقعا من پوکر می شدم و با چشم های بی حالتم قورتشان می دادم. آنقدر هوار زدن که آخرش سردرد گرفتم. برایان آمد، تام و جری را پِی لانه شان فرستاد و کلی ماچ حواله ی کیان کرد.

مسعود حالا بعد یک ساعت تمام با آن شلوار جین پاره پاره اش، کلاه قرمزی می دید و هرچند گاهی میانشان حرص می خورد.

خشایار روی یکی از صندلی های چوبی پشت اپن نشسته بود و ناز طوطی اش را می کشد. به قول خودش" آلما مریض شده است" بال و پرش می خارید و صدایش کمی خروسی شده بود. دیگر مرا " عنتر خانم" صدا نمی زد. با آن صدای زاغارتش " پَپَ" صدایم می زد و خودش را میان شانه ام لوس می کرد.

ـ بیا بشین جا مجسمه بودن...

شانه ام را بالا انداختم و برای رفتن به یک حمام اساسی سمت اتاق رفتم. از کنار خشایار که می گذشتم، پرسید:

ـ تا الان که اینجا بودی!

چشم غره ای حواله اش کردم:

ـ دارم میرم دوش بگیرم!

دستش روی سر آلما جا ماند و چشم هایش را به دست های طلبکارم که میان سینه ام جا داده بودم، دوخت. دستم را به پایین پیراهنم رساندم و بیشتر پایینش کشیدم.

وقتی جوابی نداد، با قدم های تندی سمت اتاق رفتم و بعد بستن در اتاق کلید لامپ حمام را زدم. جلوی آیینه نیمه قدی ایستادم و دستم را بالا بردم تا لباسم را در بیاورم که برق رفت!

چهره ام درهم رفت. هیچ نوری به داخل حمام نمی رسید تا من خودم را ببینم. کلافه آستین دیگرم را هم در آوردم و لباس را گوشه ی حمام درون سبد انداختم.

دستم را به شیر آب رساندم و کمی ولرمش کردم. زیر شیرآب که رفتم، سوز عمیقی را روی کمرم تا گردنم حس کردم. هرچه قدر خودم را کج و ماوج کردم تا از دورن آیینه پشتم را ببینم نمی شد.


romangram.com | @romangram_com