#محاق_پارت_446

ـ قاچاق اسلحه!

یقه پیراهنش را با استرس کمرنگی صاف کرد و تکیه اش را به صندلی اش داد. با انگشت های دستش بر روی میز ضرب گرفت و پرسید:

ـ یه اسلحه چی می خواد تا کار کنه؟

اخمی کردم و دقیق تر به تماشایش نشستم. صداهای اطراف هرلحظه بیشتر می شد و تمرکز را از من دور می کرد.

صدای آهنگ تند عربی که با چلیک چلیک برخورد سکه بر شال دور کمر یک زن قاطی شده بود. هر چرخش زن، چشمم را می زد. سکه های طلایی می لرزیدند و زن میان مردهای غمزه به جان می کشید.

دسته موهای بلند طلاییش اش تا کمرش می رسید و تا هربار تکه ای از موهایش را به صورت آدم های اطرافش می کشید. اغوا کننده به نظر می آمد. نیم تنه ی سبز پولکی اش خوب بر تنش نشسته بود که تمام برجستگی سینه هایش را نشان می داد.

دست چپ ارسلان جلوی صورتم تکان خورد و سوالش در ذهن من پیچید.

اخمی کردم و دستم را زیر چانه ام محکم کردم. یک اسلحه چه می خواست تا کارکند؟ یک اسلحه ماشه می خواهد، کلی أدا اطفار دارد!

با ابهام نگاهش کردم:

ـ منظورت چیه؟





#پارت132


romangram.com | @romangram_com